مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

99

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و هيچ سخن نگوئى و پس از آن‌كه آفتاب برآيد ، از اينجا بيرون آمده ، از پى كار خويش روى . احدب بعجز و لابه سوگند خورد . آنگاه عفريت ، احدب را گرفته ، بچاه اندر سرنگون بداشت و گفت : تا بامداد در همين جا بمان . احدب را با عفريت ، كار بدينسان گذشت . اما حسن بدر الدين بحجله اندر آمد . آنگاه پيرزنى ، عروس را بحجله فرستاد و خطاب بگوژپشت كرده ، گفت : يا ابا شهاب ، عروس خود را درياب . پس عجوز بازگشت و عروس ، ستّ الحسن نام داشت . با خاطرى ناشاد بحجله در آمد و با خود ميگفت كه : هرگز احدب را به خود راه ندهم ، اگرچه جانم از تن برود . چون عروس پيش رفت و حسن بدر الدين را بديد ، گفت : يا سيدى ، عجبست كه تو تا اكنون در اينجا ايستادهء . مرا گمان اين بود كه داماد ، آن غلامك گوژپشتست . حسن گفت : گوژپشت كيست كه شوهر تو باشد ؟ دختر گفت : راست گو كه شوهر من احدبست يا تو ؟ حسن گفت : يا سيدتى ، چون مشّاطه‌گان ، جمال بديع و شمايل خوب تو بديدند ، از چشم بد بر تو ترسيدند و اين احدب را از براى مسخره و مزاح آورده بودند كه چشم بد از ما بگرداند . الحال كه بيگانگان برفتند ، او نيز برفت . ستّ الحسن چون اين بشنيد ، خرسند گشت و تبسمى كرده ، گفت : اى ماه رو ، خدا ترا از همهء بديها نگاه دارد كه تو آتش دل من فرو نشاندى . حسن برخاسته ، بدرهء زرى كه از بصره به قيمت كشتى گرفته بود ، در ميان ردا گذاشته ، بيك سو نهاد و دستار نيز گرفته برفراز كرسى گذاشت . دختر در آن شب از حسن باردار شد . حسن بدر الدين را كار بدينگونه شد . و اما عفريت با جنيه گفت : برخيز ، پسر را بردار تا بمأواى خود باز گردانيم كه صبح نزديكست . پس جنيه ، حسن را بربود و بر هوا بلند شد و عفريت نيز در هوا با او هميرفتند تا اينكه باذن خداى تعالى ، فرشته ، شهابى بعفريت بينداخت . در حال ، عفريت بسوخت و جنيه ، حسن را در همانجا فرود آورد و آن مكان دمشق بود . پس جنيه ، حسن را در برابر درى از درهاى محلّت بگذاشت و خود بر هوا بلند گشته ، برفت . چون روز